محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
427
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بزرگ بود كه آرزوى مرگ داشتند كه ترسشان از سطوت كيخسرو بيشتر بود . و چون پيش وى رسيدند برزافره را سخت ملامت كرد و گفت : « اين شكست از آن خورديد كه سفارش مرا به كار نبستيد و مخالفت با فرمان شاهان ، حاصل بد دارد و پشيمانى آرد . » و ماجراى آنها در كيخسرو چنان اثر كرد كه چهره اش غمين شد و خور و خواب نداشت . و چون روزى چند از آمدنشان گذشت كس فرستاد و گودرز را خواست و چون بيامد با او همدردى كرد و گودرز از برزافره شكايت كرد و گفت كه سبب هزيمت او بوده است . كيخسرو گفت : « تو بر پدران ما حق خدمت دارى و سپاه و خزينهء ما براى خونخواهى در اختيار تو است . » و بفرمود تا آمادهء پيكار فراسيات و كشتن او و ويران كردن ديار تركان شود . و چون گودرز سخن كيخسرو شنيد برخاست و دست وى ببوسيد و گفت : « اى پادشاه فيروز ! ما رعيت و بندگان توايم و آفت و بليت بر بندگان بهتر كه بر شاهان . پسران مقتول من فداى تو باشند و ما از فراسيات انتقام مىگيريم و از ديار ترك تلافى مىكنيم . شاه از آنچه رفت غمين نباشد و از تفريح نماند كه جنگ را زير و رو هست . » و گفت كه فرمان وى را كار مىبندد و خرسند از پيش وى برفت . روز بعد كيخسرو فرمان داد تا سران سپاه و بزرگان مملكت بيايند و چون بيامدند گفت كه سر پيكار تركان دارد و به عاملان خويش در آفاق نوشت كه به وقت مقرر در صحراى شاه اسطون بلخ فراهم آيند . سران سپاه در آنجا گرد شدند و كيخسرو با سپهبدان و ياران آنها و برزافره و خاندان خويش و گودرز و باقيماندهء پسرانش آنجا رفت و چون سپاه كامل شد و مرزبانان فراهم آمدند كيخسرو و سپاه را سان ديد تا مقدار آن بداند و از حال آن واقف شود . آنگاه گودرز پسر كشوادگان و ميلاد پسر گرگين و اغص پسر كنيز سياوخش را كه شوماهان نام داشت خواست و گفت كه قصد دارد از چهار سو